هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
402
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
تنها با نجات جان خويش از آن بازگشتند ، پس از آنكه گروهى از نفراتشان و سه تن از فرماندهان بزرگشان را از دست دادند . بار ديگر خود به همراه سى هزار تن به جنگ ايشان تا به تبوك رفت و در آنجا دريافت كه ايشان به درون سرزمين و دژهاى خويش عقب نشستهاند . پيامبر نيز پس از آنكه فرمانروايان سرزمينهاى هم مرز حجاز را به تسليم واداشت و با آنها پيمان بست كه با هيچكس عليه او همكارى نكنند ، به مدينه بازگشت . ( 1 ) چيزى از بازگشت مسلمانان از حجة الوداع نگذشته بود كه بار ديگر پيامبر فرمان سازماندهى سپاه را داد ، سپاهى كه شايد بزرگترين لشكرى مىشد كه تا آن زمان مدينه به خود ديده بود . آنگونه كه نوشتههاى مربوط به سيره و تاريخ تصريح دارند ، او در آن سپاه چهرههاى سرشناس مهاجران مانند ابو بكر و عمر و عثمان و ديگر مهاجران و انصار را گرد آورد و اسامة بن زيد بن حارثه را كه آن روز در آغاز جوانى بود و سنش با بيشترين تخمينها از بيست سال نمىگذشت فرماندهء سپاه نمود ، در حالى كه در ميان مسلمانان كسانى حضور داشتند كه از او باهيبتتر و در جنگها باسابقهتر و در فرماندهى سپاه باتجربهتر بودند . اين كار باعث بهت بزرگان صحابه و دلخورى ايشان گرديد . آنان با وجود تأكيدهاى پىدرپى بىآن حضرت بر روانه كردن سپاه به فرماندهى اسامه ، در انجام فرامين پيامبر گرانجانى و سستى مىكردند ، تا جائى كه پيامبر ناچار شد به ميان مردم برود و ايشان را بر حركت و جهاد برانگيزد . هنگامى كه از او خواستند فرد ديگرى را به فرماندهى ايشان بگمارد ناخشنودى و سرسختى از خود نشان داد و به آنان فرمود : به جانم سوگند اگر امروز دربارهء فرماندهى او چنين مىگوئيد پيش از او نيز دربارهء فرماندهى پدرش چنين مىگفتيد ، در حالى كه او شايستهء فرماندهى است همچنانكه پدرش پيش از اين سزاوار آن بود . ( 2 ) در روايتى كه ميان محدثان مشهور است آمده كه پيامبر مكرّر مىفرمود : « سپاه اسامه را حركت دهيد . خداوند لعنت كند كسى را كه از سپاه اسامه بازبماند » اين در حالتى بود كه پيامبر احساس بيمارى مىنمود و